محمد خزائلى
361
شرح بوستان ( فارسى )
تو كز خواب نوشين به بانگ رحيل ، * نخيزى ، دگر كى رسى در سبيل فرو كوفت طبل شتر ساروان * به منزل رسيد اول كاروان خنك هوشياران فرخنده بخت ، * كه پيش از دهلزن بسازند رخت به ره خفتگان تا برآرند سر ، * نبينند ره رفتگان را اثر سبق برد هر كاو كه برخاست زود * پس از نقل ، بيدار بودن چه سود ؟ يكى در بهاران بيفشانده جو ، * چه گندم ستاند به وقت درو ! كنون بايد اى خفته ، بيدار بود * چو مرگ ( 1 ) اندر آمد ز خوابت چه سود ؟ چو شيبت ( 2 ) در آمد به روى شباب ، * شبت دير شد ديده بركن ز خواب من آن روز بركندم از عمر اميد ، * كه افتادم ( 3 ) اندر سياهى سپيد دريغا كه بگذشت عمر عزيز * بخواهد گذشت اين دمى چند نيز گذشت آنچه در ناصوابى گذشت * ور اين دم دگر درنيابى ، گذشت كنون وقت تخم است اگر پرورى ، * گر اميد دارى كه خرمن برى به شهر قيامت مرو تنگدست * كه وجهى ندارد ، به حسرت نشست ( 4 ) گرت چشم عقل است ، تدبير گور ، * كنون كن كه چشمت نخوردست مور به مايه توان اى پسر سود كرد * چه سود افتد آن را كه سرمايه خورد ! كنون كوش كاب از كمر درگذشت * نه وقتى كه سيلاب از سر گذشت كنونت كه چشم است اشكى ببار * زبان در دهان است عذرى بيار نه پيوسته باشد روان در بدن * نه همواره گردد زبان در دهن كنون بايدت عذر تقصير گفت * نه چون نفس ناطق ( 5 ) ز گفتن بخفت . . . . . . . . . .